ملا شيخعلى گيلانى

43

تاريخ مازندران ( فارسى )

حاجب گفت « ظاهرا خام طمعى خواهد كرد . » گفت « برو بگو در اندرون حرم رفته است . » حاجب آمده بگفت . مرد عجم دانست كه چه فكر كرده نطلبيده است . گفت « دريغ كه قضا به جهت رضاى خليفه ، پردهء جهل از ديدهء عقل اين مرد فروآويخته است تا حالتى را كه چون روز هويداست ، خفاش‌وار نمىبيند . » و سوار شده برفت . بعد از چند روز لشكر از كنار درياى طبرستان در اهتزاز آمده ، چون به اهلم رستاق رسيدند ، عمر بن العلا كه سالها در طبرستان بوده ، كوچه‌ها و شوارع آن ولايت را نيك مىدانست ، آمل را تاخت كرد و اسير و بردهء بسيار گرفت . اسپهبد واقف گشته ، عيال و اطفال را در مغاره‌ها به راه سواته‌كوه ، كمركوهى را نقب زده ، ملتجا ساخته و ده ساله آب و آذوقه در آنجا مهيا كرده و به چوب بندى ، راهى كه زياده از يك نفر نتواند رفت بر ديوار آن كوه بسته برد و خود در ديلمان رفته ، دفاين از مازندران مىآورد و به جمع كردن سپاه اشتغال داشت . جيوش خليفه [ به سردارى ] ابو الخصيب از راه شاه‌كوه و مولى المثنى ابن حجاج از جرجان به هم پيوسته ، يك سال و چهار ماه در پاى آن مغاره نشسته وبائى در آن مغاره شيوع يافته ، بسيار كس مردند . بقيه استغاثه نموده ، فرياد برآوردند و امان طلبيدند . سردار آن سپاه به شرط رضاى خليفه امان داده ، به زير آوردند و جملهء نسوان را به جانب بغداد ارسال نمود . ابو جعفر مخدره‌اى از مخدراتش به زوجيت تصرف كرد و يك دخترش را نيز به يكى از بنى عباس كه خويش نزديكش بود داد . اعيان دار الخلافه التماس نمودند كه ولايت را به دو دست باز دارد تا مطيع فرمان باشد . استمالت نامه و فرمان حكومت ولايت مرقوم نموده ، بريدى را به سرعت هرچه تمامتر روان ساخت . وى در آن مدت به ديلمستان نشسته ، پنجاه هزار مرد جمع كرد و از كنار دريا مىرفت .